کتاب انسان و سمبول هایش

دکتر کارل گوستاو یونگ در کتاب انسان و سمبول هایش درباره خواب ها چنین می گوید:

نباید پژوهش در مورد خواب را دست کم گرفت. خواب از ذهنیتی سرچشمه می گیرد که کاملا بشری نیست. به نظر زمزمه ای می آید نشات گرفته از طبیعت، از زیبایی و سخاوتمندی و البته گاه از خشونت. اگر بخواهیم نمونه هایی از این ذهنیت را بررسی کنیم بدون شک اساطیر باستان و یا انسان های بدوی بیشتر گویا هستند تا تکیه بر خودآگاهی انسان امروز. انسان بدوی بیشتر مطیع غرایز خود می باشد تا انسان “معقول” امروزی که یاد گرفته است چطور خود را “سرکوب” کند.

خواب می تواند واقعه را پیش از وقوع هشدار دهد و این را نباید لزوما به حساب معجزه یا پیشگویی گذاشت. بسیاری از بحران های زندگی ما تاریخچه طولانی ناخودآگاه دارند و ما گام به گام به آن ها نزدیک می شویم بی آنکه متوجه خطری که هردم فزونی می گیرد بشویم. در واقع آنچه را که شما دوست ندارید ببینید (خاطرات یا تجربه های دردناک گذشته یا خواسته های غیرواقعی) از قلمرو ناخودآگاه شما بیرون شده و به ناخودآگاه می رود. این تجربیات و موارد رانده شده بوسیله خواب به ما ابلاغ می شوند.

هرچه شخصیت خودآگاه بیشتر زیر نفوذ پیش داوری ها، خطاها، خیال پردازی ها و امیال پوچ قرار گیرد، زندگی فرد بیشتر از مسیر طبیعی خود خارج شده و از غرایز عادی، طبیعت و واقعیت دورتر و دورتر می شود و حفره ایجاد شده آنچنان ژرف می گردد تا به روان نژندی بیانجامد. وظیفه خواب معمولا کوشش در برقراری توازن روانی ما به یاری ملزومات رویاست که به گونه ای پیچیده موازنه کلی روان را دوباره برقرار کند.
من این وظیفه را وظیفه تکمیلی (یا جبرانی) خواب در ساختمان روانی می نامم. و همین روشن می کند که چرا کسانی که واقع گرا نیستند یا زیاده از اندازه به خود بها می دهند یا پا را از گلیم خود فراتر می گذارند همواره خواب می بینند که در حال پرواز یا سقوط می باشند. خواب اگرچه این گونه ضعف شخیتی آن ها را جبران میکند اما در عین حال خطرهای موجود در رفتارشان را نیز به آنها گوشزد می کند. مثلا احتمال دارد در بیداری از پله سقوط کنند یا تصادف خودرو انتظارشان را بکشد.

مردی را به خاطر می آورم که درگیر یک سلسله کاکرهای خلاف شده بود. این شخص کششی بیمارگونه به خطرناکترین راه های کوهنوردی پیدا کرده بود که برایش به گونه ای جنبه جبرانی داشت. او همواره در پی این بود که از “خویشتن خود فراتر برود” یک شب خواب دید از قله کوه هم فراتر رفته و پای خود را در فضای تهی گذاشته است. وقتی خواب خود را برایم تعریف کرد بی درنگ به خطری که تهدیدش می کرد پی بردم و کوشیدم به وی هشدار دهم و مجالش کنم میانه روی پیشه کند. و حتی به او گفتم خوابش مرگی ناشی از حادثه در کوهستان را پیشگویی کرده است. اما بیهوده بود و شش ماه پس از آن او در “پای در فضای تهی گذاشته بود”. یک راهنما شاهد بوده که او به همراه دوستش از مکانی صعب العبور با یک طناب پایین می رفتند. دوست وی برای چند لحظه پای خود را روی برجستگی تخته سنگ می گذارد و خواب بیننده ما که در پی او بوده بناگاه طناب را رها می کند. بر مبنای گفته های راهنما: “گویی می خواست به میان فضای تهی بپرد.” و بدین سان روی دوست خود می افتد و او را هم با خود می کشد و هر دو کشته می شوند.

نمونه دیگر مورد زنی ست که زندگی بسیار بلند پروازانه ای داشت. اگرچه مغرور و مستبد بود، اما خواب های تکان دهنده یی که بیان کننده وقایع ناگوار بودند می دید. وقتی من سبب را برایش گفتم برآشفت و از پذیرش گفته هایم خودداری کرد. به مرور خواب هایش رنگ تهدید آمیزتری می گرفتند و همگی با رویاهای بلند پروازانه اش به هنگام گردش تنها در پارک های بزرگ ارتباط داشتند. من خطری را که تهدیدش می کرد می دیدم، اما او به هشدارهایم توجهی نمی کرد. اندک زمانی بعد در یکی از پارک های بزرگ مورد حمله وحشیانه یک منحرف جنسی قرار گرفت و اگر فریادهایش توجه چند نفری را که در آن نزدیکی بودند جلب نکرده بود شاید کشته شده بود.